
غزلی نمی سرایم که تو را نخوانده باشم چه بگویم از تو شعری که در آن نمانده باشم همه از تو می نویسم قلمم بریده بادا که ز غیر تو نشانی به غلط نشانده باشم سر آستان رویت قدمم اگر بلغزد منِ آستان نویست قلمی دوانده باشم تو نه بارشی که باید نفس ازبهار گیرد من ابر گونه شاید به خیال مانده باشم تو که آفتاب حسنی به غروب برنخیزی مگر آن که من طلوعی به قلم کشانده باشم. ...
ادامه مطلب