
اینجا کسی مهربان نیست تا من غمم را بگویم تا باز پنهان نگردم از این و آن ره بجویم *** اینجا کسی با دل من بی پرده سازی ندارد آرام جانی ندارم چون جان نیازی ندارد *** مبهوتم از مردم اما مقهور سیلم که هر دم می آید از ناگزیری شر می کند تا برنگردم *** اینجا حریم مهربانی حرمت ندارد که هر شب دریوزگان، دشنه و خون می آورندم مرتب *** من قلب خون بارم براه است از ناله های شبانه از مهربانی بی سرانجام از تلخی جاودانه *** می شد اگر بر سرابم قدری تو آتش بریزی خاکم به سر، می میرم از غم از ماجرای غریزی *** فرصت نشد شعر خامم با نام تو پایان...
ادامه مطلب
غزلی نمی سرایم که تو را نخوانده باشم چه بگویم از تو شعری که در آن نمانده باشم همه از تو می نویسم قلمم بریده بادا که ز غیر تو نشانی به غلط نشانده باشم سر آستان رویت قدمم اگر بلغزد منِ آستان نویست قلمی دوانده باشم تو نه بارشی که باید نفس ازبهار گیرد من ابر گونه شاید به خیال مانده باشم تو که آفتاب حسنی به غروب برنخیزی مگر آن که من طلوعی به قلم کشانده باشم. ...
ادامه مطلب