در این حوالی مشکوک حرف من گم شد
پیاده، کفش من انگار مال مردم شد
کسی به فکر حضورم درین حوالی نیست
هنوز حس من این است، عشق مالی نیست.
چه خوب شد اگر امروز من نجیب شدم
سرم به زیر و کماکان کمی عجیب شدم
تمام آینه سرد است از هوای قفس
سرود حبس و کمی خط بروی حس نفس
و می نوشتمش از تنگنای این سینه
کمی هوس، کمی انکار، کمتر از کینه
تپق نمی زد، از ین دستمایه های شلوغ
سلام، چاکرم و نوکرم کمی به دروغ
که بغض شهر گرفته است از همین سالوس
ازآسمان سپاهان و قشم تا چالوس
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری