خرید بک لینک

بیدار بودم در کنارت، خواب می دانست
این نکته را در آسمان مهتاب می دانست
آزرده بودم از زمین و از نفس هایش
هر بازدم از دم که می زد، آب می دانست
بالا و پایین می شد از این اشک، دریایم
کو ساحلی تا با من بی تاب می دانست...
آیینه از آه من بیچاره لبریز است
این را همین دیوانه از سیماب می دانست
تا جمع شد از غم بساط خنده های تو
دنیا خوشی را گوهری کمیاب می دانست
مهواره بودی چون که جرمت بود خندیدن
این را دگر هر آدم نصاب می دانست
هر صرف از نام تو جرمی بود پنهانی
در نحو تو داروغه هم اِعراب می دانست
ای دل، جگر از دست تو خون است رحمی کن
با من نگو این قصه را قصاب می دانست!!!

برچسب: نویسنده: ایلیا نوری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 15:36

صفحه بندی