
لطفا بیا و زودتر از پیش من مرواز فکر خواب مصلحت اندیش من مروصراف چشم معتبرت دولتی که نیستای ارز دیرپای کمابیش من مرو از احتکار معرفتت، حصر شد دلمنقاش ِدلخورِ دگراندیش ِ من مروگر می روی ز مبدا دل زودتر...
ادامه مطلب
دورتر... تا سیل غم میان تو و من گذر کندهر لحظه خنده را ز لبم بی اثر کندتاوان نمی دهد مگر آن کس که بی دلیلاز کوی عشق فرصت دیدار سرکندشرمی عجیب فاصله ها را خبر نکردتا باز هم مرا ز خودم بی خبر کندمن بی خبر شنیده ام انگار این نگاهاز روی چشم های خیالم سفر کندای وای اگر سیاست چشم تو سر رسدای وای اگر لبت ز لبانی حذر کندهر چیز از فضای تو چون میرسد به منشاید هنوز حال مرا خوبتر کندنزدیکتر بیا که ز طوفان شنیده امآهسته گفته ای که مرا دورتر کند + نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ساعت23:44 توسطدکتر محمدرضا نشایی مقدم | ...
ادامه مطلب
این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد. ...
ادامه مطلب
خوب شد باز،که پیدا شده ام با لب تواز همان وقت هم آوا شده ام با لب تومي خراشي نفس سرد مرا با دم گرممنم انگار سراپا شده ام با لب توساحل خشک تو می دیده مرا از سر چشمیا نه من تشنه دریا شده ام با لب تو؟نکته این جاست که گفتم به ظریفی سخنيهر زمان جام به بر، وا شده ام با لب تو شکر، می خواهم ازین باده بنوشم تا صبحمن که هر ثانیه رسوا شده ام با لب توهر که گم می شود از چشم تو می گوید بازوه چه زیباست، که پیدا شده ام با لب تو ...
ادامه مطلب
عشق تو، واژه خوبی ست که من می خواهمروی تو، هُرم جنوبی ست که من می خواهم بوی تو در نظرم عادت سختی ست، ولی نشئه ی الکل چوبی ست که من می خواهم خاطرات لب تو چون که تو گفتی که نگو همچنان سرّ قلوبی ست که من می خواهم کنج چشم تو خلیجی ست که از حرص عرب پارس، ویرایش خوبی ست که من می خواهم آفتاب لب بامت خود احساس من است این همان تنگ غروبی ست که من می خواهم. ...
ادامه مطلب
این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد....
ادامه مطلب
این وبلاگ به دور از هرگونه مسایل سیاسی و معضلات اجتماعی تنها به واگویی دل نوشته های شاعرانه ی من می پردازد.امیدبه لطف شما دوستان عزیز این وبلاگ را زنده نگاه می دارد....
ادامه مطلب
بیدار بودم در کنارت، خواب می دانستاین نکته را در آسمان مهتاب می دانستآزرده بودم از زمین و از نفس هایشهر بازدم از دم که می زد، آب می دانستبالا و پایین می شد از این اشک، دریایمکو ساحلی تا با من بی تاب می دانست...آیینه از آه من بیچاره لبریز استاین را همین دیوانه از سیماب می دانستتا جمع شد از غم بساط خن...
ادامه مطلب
بی ستون این سقف پابرجا نخواهد ماند دیر هنگام است، این دل جا نخواهد ماند قلب خورشید از غرور شب نخواهد مرد عاقبت بیداد هم اینجا نخواهد ماند. جام فرهاد از شرنگ کوه شد لبریز بیستون بی تیشه پرغوغا نخواهد ماند بیش از این بر سقف رویاها مزن سنگی شور شیرین تا ابد مانا نخواهد ماند....
ادامه مطلب
روی کوه قاف سیمرغی عجیب می زند عطار را یکدم صدا می کند با زال یکسر گفتگو می دهد از کوه، بهمن را ندا... زخمه می سازد سراپا بی قرار همچو رستم پرخروش و پر امید چون سمند خسرو خوبان دلیر مثل شبدیز از سیاهی روسپید... بال بر هم می زند سیمرغ تا اوج گیرد اوج، سوی آسمان قله قاف است پاگیر تنش گویدش ای جان جان، این جا بمان... گر تو بگریزی سوی هفت آسمان یا درازای زمین را سر کنی من دگر آن کوه پرآوا نیم می کشم فریاد ... تا باور کنی... جان قافی تو نه جان مردمی رستم و زالند در دست تو باد می روند آن ها سوی پیوند خویش آن چه می ماند، مگو هرگز مباد... گر بخواهی در کتاب عارفان خوش کنی ...
ادامه مطلب
غیر از من کسی به واسطه ی شعر پندارهای عاشقانه را به حقیقت پیوند نمی دهد. من آنم که ... تو را دارم....
ادامه مطلب
خسته از شب هاي بي دردي نا مرادي،بي خودي،پس کوچه گردي خود خوري،ناهم زباني با دو لشگر هم زبان از مرد واز نامرد آن سبک مغزان پي در پي، کمي بي درد آن سيه رويان نامفهوم بي پندار آن سواران بر سمند روزگاري بس سبک کردار هر چه مي گويي نمي فهمند... هر چه مي بيني نمي بينند... هر چه انسان مي شوي ناچار از پستي بلندي هاي اين آماس بي وجدان، اين دو لشگر بست برصحن تماشاگر نماهايي مقدس چشم بر تقدير محتوم ارادتمندي ِ بي فکرو بي بنيان تکيه بر بادند و هرگز خود حديث نفسشان را بر نمي تابند. هر چه انسان مي شوي، ايشان فقط خوابند. آن طرف تر دشنه...
ادامه مطلب
چه عاشقانه تو را از زمانه دزدیدمتو که سکوت زمینی و من صدای زمانترانه حس تو را دارد ای نسیم صبورتمام خاطره لبریز شد ازاین طوفانبه سطر سطر سرودت که من نمی خواهمتو باز گوشه نشینی کنی و من هجرانچه عارفانه نگاهم به عشق می خندیداز آن زمان که تو را دیدم ای بهانه جان......
ادامه مطلب
در این حوالی مشکوک حرف من گم شد پیاده، کفش من انگار مال مردم شد کسی به فکر حضورم درین حوالی نیست هنوز حس من این است، عشق مالی نیست. چه خوب شد اگر امروز من نجیب شدم سرم به زیر و کماکان کمی عجیب شدم تمام آینه سرد است از هوای قفس سرود حبس و کمی خط بروی حس نفس و می نوشتمش از تنگنای این سینه کمی هوس، کمی انکار، کمتر از کینه تپق نمی زد، از ین دستمایه های شلوغ سلام، چاکرم و نوکرم کمی به دروغ که بغض شهر گرفته است از همین سالوس ازآسمان سپاهان وقشمتا چالوس...
ادامه مطلب