
خسته از شب هاي بي دردي نا مرادي،بي خودي،پس کوچه گردي خود خوري،ناهم زباني با دو لشگر هم زبان از مرد واز نامرد آن سبک مغزان پي در پي، کمي بي درد آن سيه رويان نامفهوم بي پندار آن سواران بر سمند روزگاري بس سبک کردار هر چه مي گويي نمي فهمند... هر چه مي بيني نمي بينند... هر چه انسان مي شوي ناچار از پستي بلندي هاي اين آماس بي وجدان، اين دو لشگر بست برصحن تماشاگر نماهايي مقدس چشم بر تقدير محتوم ارادتمندي ِ بي فکرو بي بنيان تکيه بر بادند و هرگز خود حديث نفسشان را بر نمي تابند. هر چه انسان مي شوي، ايشان فقط خوابند. آن طرف تر دشنه...
ادامه مطلب
در این حوالی مشکوک حرف من گم شد پیاده، کفش من انگار مال مردم شد کسی به فکر حضورم درین حوالی نیست هنوز حس من این است، عشق مالی نیست. چه خوب شد اگر امروز من نجیب شدم سرم به زیر و کماکان کمی عجیب شدم تمام آینه سرد است از هوای قفس سرود حبس و کمی خط بروی حس نفس و می نوشتمش از تنگنای این سینه کمی هوس، کمی انکار، کمتر از کینه تپق نمی زد، از ین دستمایه های شلوغ سلام، چاکرم و نوکرم کمی به دروغ که بغض شهر گرفته است از همین سالوس ازآسمان سپاهان وقشمتا چالوس...
ادامه مطلب