از احتکار معرفتت، حصر شد دلم
نقاش ِدلخورِ دگراندیش ِ من مرو
گر می روی ز مبدا دل زودتر بیا
تا مانده است خاطر تشویش من مرو
گفتی زمان فرقت ما دائمی که نیست
ای نابکار ِ سست ِ بداندیش من، مرو
تا دست اعتذار من امروز بسته است
با پای حیله از کف دلریش من مرو
مستضعفانه با سرِ دارای من مباش
مستکبرانه از دلِ درویش من مرو
در مذهب نگاه تو من قاری غمم
پس ای خط شکسته هم کیش من مرو.
برچسب:
نویسنده: ایلیا نوری